من یک بازیگرم

یکی از بهانه های زندگی

هر طور فکر میکنم میبینم حاضر نیستم دیگر هیچ وقت اینجا ننویسم, حتی اگر دیگر بازیگر نباشم. حتی اگر خودم هم موقع دوباره خواندن نوشته های پیشینم فقط به یاد روزهای نوجوانی بیافتم و فکر کنم که آیا اصلن نوشته های دخترِ ١۵،١۴ ساله ای که تمام زندگی اش کلاس های تاتر و بازیگری اش بود، برای خوانندگان آن زمانِ این وبلاگ جذابیتی داشته است؟

با خودم به خیلی چیزها فکر میکنم. به تمام روزهایی که گذاشت. و به مَن. به منِ بازیگر دور از صحنه و نزدیک به زندگی.

منظور از منِ بازیگر، منی ست که برای بودن بر صحنه قلبش به تپش می افتد و نفس هایش تند تر میشود. منظورم از بازیگر کسی نیست که عکسش را روی سر در سینما ها میبینیم منظورم حتی کسی نیست که در آرزویش چنین چیزی را میبیند. منظورم کسی ست که همیشه پیش خودش فکر میکند شاید هنوز وقت باشد برای یک بازیگر تاتر درستٌ حسابی شدن، برای یک نویسنده شدن، کارگردان شدن! کسی که اطمینان دارد صرفن به خاطر یک چنین چیزهایی ست که دارد زندگی میکند.

منظورم از بازیگر کسی ست که اشتباهاتش را میفهمد و شجاعانه در مقابل خودش می ایستد. منظورم از بازیگر کسی ست که گرچه سالهاست دور از صحنه مانده ست و تجربه ی آن یکی دو بار بر صحنه بودن را هر شب در خواب و رویا میبیند، اما هنوز خودش را تنها نگذاشته ست. بازیگر کسی ست که خودش را میفهمد. و حتی بعد از چند سال هر کار که میکند دلش نمی آید وبلاگ دست نوشته ها و آرزوها و شوق و شور نوجوانی اش را نابود کند.

آدم اگر حواسش نباشد خیلی زود از پا در می آید. فکر نکنید اینها به تاتر مربوط نیست، من هیچ وقت نمیتوانم نسبت به تاتر نامربوط باشم! هیچ وقت دست نوشته هایم دور از بازیگری نیست. چون اینجا، جایی بین من و خودم چیزی وجود دارد که به خاطرش درسُ دانشگاهم را رها میکنم تا جایی دیگر هُنر بخوانم، حالا که فهمیدم زندگی تحصیل نیست. زندگی شغل نیست. زندگی فقط یک جور خط سپید روی کاغذی سپیدتر ست. یک جور خط سپید که ما داریم از رویش میگذریم. هر قدم که برمیداریم طول بیشتری از خط، را پشت سرمان میگذاریم.

منظور از این که من یک بازیگرم این ست که من تا آخرین نفس، یک بازیگرم حتی اگر سالها تنها در اتاقم، روبروی تماشاگران خیالی بازی کنم.

زندگی همین تلاش نفس گیر ست برای رسیدن و باز تلاش و باز تلاش برای رسیدن!...

پيام هاي ديگران ()        link        ۳:٥۸ ‎ق.ظ - شنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٩ - natanaeel angel

...

درست نمیدانم هنوز نفس میکشم یا نه.

حمیده خیر آبادی، کیومرث ملک مطیعی، محمود بنفشه خواه.

چرا این روزها همه چیز اینقدر وحشتناک شده ست؟...چرا احساس میکنم نفسم بالا نمی آید....

پی نوشت : وقتی خبر مرگ حمیده خیر آبادی را میشنوی...دیگر نمیتوانی و نمیخواهی که خود و ذهنت را از اندیشه ی رفتن دو هنرمندی که حالا سه تا شده اند دور نگه داری...آنوقت ست که میتوانی اشک بریزی اشکی که در پی اش آرامشی شاید نباشد آرامشی که عجیب این روزها از آن خالی ست...

...

پيام هاي ديگران ()        link        ۳:٤٤ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٩ - natanaeel angel

این روزهایم...

بازیگر کوچک آن روزها ، حالا میان تردیدهای عجیب و غریبی دست و پا میزند...برای نوشتن و گفتن از این تردید ها و افکار هیچ جا را به جز اینجا اولین پناه و خانه ام بود و هیچ کسی را جز دوستان خوبی که به واسطه ی این اولین خانه ی کوچکم با آنها آشنا شده ام را، مناسب نمیدانم.

چند سال است که از بازیگری دور افتاده ام. از دوستانم از دنیایی که در آن زنده گی میکردم و هرگز دلم نمیخواست حتی لحظه ای خارج از آن باشم.

شاید یک جور عادت کردن بی مورد بوده ست...اینجا خبری از تاتر نیست...و من هم عادت کرده ام به بی خبری...

خیلی از دوستانم در ایران در کار هنری شان پیشرفت کرده اند این دوری عذابم میدهد آن ها پیش رفته اند و من از نوشته های سه چهار سال پیش خودم در این وبلاگ درس میگیرم و می آموزم!

احساس عجیبی ست یک جور گم شده گی درد آور.

نمیدانم برای رهایی از آن باید دست به چه کاری بزنم به کدام سو بروم.همه چیز را رها کنم برای درس خواندن به کشور دیگری عازم شوم!؟...

بمانم و خودم را با فرش کهنه ی عادتی که از روزهای شبیه به هم بافته ام بپوشانم و هیچ به رویم نیاورم؟...

گیج گیجم...گیج...خیلی گیج...

اما خوب این را میدانم که بهترین لحظات روز من همان وقتهایی ست که جلوی آینه بازی میکنم یا در اتاق تاریک و خاموشم که درش را قفل کرده ام.

...

بازیگر روزهای گذشته این روزها خموده و پر از تردید است...

پيام هاي ديگران ()        link        ٥:٥۱ ‎ب.ظ - شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٩ - natanaeel angel

تازگی..._ سلام! _

شاید دوباره ، اینجا بنویسم!...

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:٢۱ ‎ب.ظ - پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۸ - natanaeel angel

خط خطی

بعد از مدتها دارم مینویسم ...
و یه کامنت از یه دوست قدیمی باعث شد بنویسم دوباره...
نمیدونم چرا قبل از اینها نمیخواستم چیزی بگم !
شاید چون حرفی نداشتم برای گفتن به جز دوری از تاتر و هراس از دست دادن و گم کردن همه ی خواسته ها و ارزوها تو این دنیای بزرگ ...
حالا انگار تازه فهمیدم همه چیز به سادگی به دست نمیاد . مثه بچه ها فکر کردن خیلی ساده ست و ساده تر از اون مثه بچه ها رفتار کردنه و سخت تر از همه اینه که در اوج کودکی خودت رو کنار ادمهایی ببینی که از صداقت بچه گی ها یک دنیا فاصله دارن اونوقته که میفهمی همیشه انتخاب راه ساده درست نیست !
مدتهاست راجع به تاتر ننوشتم ، اما ازش دور نشدم! اینو میدونم که هیچ وقت هم ازش دور نمیشم ! این دوست قدیمی که البته خیلی هم قدیمی نیست فکر میکرده من فراموشش کردم اما میدونم که مطمین نبوده چون من نه تنها اون رو بلکه خیلی های دیگه که فکرش هم نمیکنن  رو فراموش نکردم ! نمیدونم شاید خاصیت دور بودن و این فاصله باشه !...
حرف تازه ای ندارم برای گفتن ، دلم میخواد یه مدت بشینم و فقط گوش کنم ، ببینم و اگه اینکارو نکنم حتما مجبور میشم حرفهای تکراری رو تکرار کنم اما نه خودم و نه دیگران هرگز اونا رو نشنویم حتی برای یک بار ...
و من تنها چیزی که دلم میخواد اینه که از این دایره خارج نشم! از دایره ی بودن در جایی که دوسش دارم ...
شاید این خودمونی ترین مطلب توی این وبلاگ باشه... هرچند میدونم دوستای نتی قدیمی رو کم و بیش از دست دادم و توی این دنیای مجازی که یه وقتایی جای خوبی بود واسه پیدا کردن خیلی چیزا ، همزمان خیلی چیزها رو هم از دست دادم ...
 و به مایده ( همون دوستی که با کامنتش من رو غافلگیر کرد ) و همین طور به دوستای گل دیگه م که بارها و بارها بهشون گفتم که چه قدر دلم حال و هوای همون روزای پرانرژی کلاس بازیگری و باهم بودن رو داره میگم که شاید حتی ناخواسته اما هیچ وقت از یاد من نمیرن چون جایی در کنار من بودند که من عاشق اونجا بودم و عاشق اونجا خواهم بود ...
یاد اون روزها و یاد همه ی کسایی که تو ساختن اون روزها نقش داشتن به خیر ...
هرچند دیگه تکرار شدنی نیستن...

شاید این  یه جور خداحافظی باشه ... خداحافظی از این وبلاگ ...از اینترنت...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ - پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - natanaeel angel

نوروز و اغاز دوباره...


سلام .... بعد از مدتها دارم وبلاگو اپ میکنم و به خاطر این از خودم شرمنده ام که به خاطر این فاصله از بازیگری و تاتر انگار به سادگی همه چیز رو فراموش کردم در حالی که هر روز اگه بازیگری و تمریناتش همراهم نبود شاید نمیشد روزها رو خوب گذروند .... نوروز امسال پر از خاطره و یاداوری نوروزهای گذشته بود .... تو این مدت که وبلاگو اپ نکردم توی وبلاگ دیگه شعر مینوشتم ... اما نمیشه و نمیشد که بدون تمرینهای بازیگری روزهامو بگذرونم ...
قبل از این نوشته های کسی رو میخوندین که میتونه تاتر کار کنه میتونه تاتر ببینه و....
ولی از این به بعد نوشته های کسی رو میخونین که با تمام دوست داشتنی که داره اما موقعیتش رو نداره و البته به هیچ وجه هم حاظر نیست که از چیزی که دوست داره دل بکنه ... چون نمیشه ... و با همه ی اینکه این مدت که نزدیک به یک سال یا بیشتر شده نمیتونستم کارایی که دوست داشتم رو انجام بدم اما ...
بگذریم ... فقط دلم میخواست اینو بدونین که از این به بعد من فقط از اموخته هام استفاده میکنم و سعی میکنم نه رو صحنه ی تاتر چون اینجا صحنه ای وجود نداره بلکه در هر روزم بازیگر موفقی باشم...
مثه کاری که این مدت کردم اما ناخود اگاه ...دلم واسه همه چیز بازیگری تنگ شده و این روزا اینه از بسکه ادا اطوارا و خنده ها و گریه ها و بغظ های منو باید نگاه کنه مطمینا هیچ دل خوشی ازم نداره .... اما با این حال من ولش نمیکنم ...

سال نو رو به همه ی دوستای عزیزم و استادای گلم تبریک میگم ...
هرچند نمیدونم استادا ، شاگردشونو و همکلاسی ها و دوستام ، دوستشونو یادشون هست یا نه و اگه یادشون هست خاطره ی بدی از من توی ذهنشون هست یا خوب... اما من همیشه به یادشون هستم و همیشه ارزوم اینه که کسی رو از خودم ناراحت نکرده باشم اما خب این رو هم میدونم که حتما کسایی بودن که ناخواسته ناراحتشون کرده باشم ... نمیدونم چه طور میشه از راه تقریبا دور ازشون عذرخواهی کنم به خاطر اتفاقی که ناخوداگاه ممکنه افتاده باشه ، ای کاش میشد برگشت و از همه ی کسایی که شاید دیگه هرگز یا حداقل به این زودی ها نمیبینیشون عذر خواهی کرد ... کاش میشد مطمین بود کسی از ادم خاطره ی بدی در ذهنش نداره ...

 باز هم سال نو رو بهشون تبریک میگم اقای کمالی و اقای کوچکی و خانم نادری امیدوارم سری به اینجا بزنن و اینو بدونن که همیشه ازشون ممنونم و بهشون مدیونم به خاطر تک تک چیزهایی که بهم یاد دادن تا اخر عمر بهشون مدیون و همیشه ازشون متشکر خواهم بود ...

و سال نورو به کسایی هم که شاید اولین بار باشه خیلی اتفاقی این وبلاگو باز کرده باشن تبریک میگم هرچند ممکنه توی خیابون از کنار هم گذشته باشیم یا حتی ممکنه من ازتون ساعت رو پرسیده باشم یا حتی ممکنه ... پس بهتره این طور بگم :

سالی پر از تلاش برای رسیدن و پر از تلاش برای رسیدن و پر از تلاش برای رسیدن برای همه ارزو میکنم ...

                                                  نوروز مبارک ....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ - یکشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٧ - natanaeel angel

افسوس دوباره ام !

akbare radi

چه میتوان گفت  ؟

چه میتوان سرود ؟

چه میتوان نوشت ؟

افسوس...

جز سکوت ... راه چاره نیست...

افسوس برای خودم ، نه برای او ...

با دیدن نظر یکی از دوستان :

سلام
تسلیت به خاطر در گذشت استاد اکبر رادی، به همه ی دوستداران هنر تئاتر.
روحش شاد. یادش گرامی .

 در پست قبل که کم سنگین شده از غم و بهت نبود ... متعجب شدم ... این روزها انگار تنها میتوان سکوت کرد... سکوت و سکوت وسکوت ....

گرچه بد خبری بود در این روزها برای من اما ممنون از شهرام بزرگی که بی خبرم نگذاشت ...

                                                روحش شاد و غریق آرامش

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:٢٩ ‎ب.ظ - پنجشنبه ٦ دی ،۱۳۸٦ - natanaeel angel

تقديمی کوچک به قيصر بزرگ ( صادقانه برای بودنت، سروده ام )

نشستم و غمگین و بی صدا ، آرام نوشتم :                                              

                                                 ای قیصر لحظه های خوب  و بد

 ای درد کشیده

 ای اشنا با رنگ قاف  های عشق

 ای اغاز شده از انتهای عشق ....

 چشمان درد کشیده ت ،

فکر های پر از ایده ات ،

دستهای پر ترانه ات ،

 روزهای ناگزیر نیامده ات

حرفهای ناگفته ات ،

افسانه های جا مانده ات ،

اگر حتی لحظه ای  بیاندیشی :

روزی به یغما میروند ،

 از یادها میروند   

به دورها میروند ،

کفر مطلق گفته ای !

نامرد  در این دنیای  بی نام کم نیست

اما مردان اگر مرد باشند ،

تا ابد از  ترانه های پر حرفت زندگی میسازند ....

 تو رفته ای من خیره به واژه های سبک  این شعر عظیمم ، که بعد از رفتنت سنگین تر شده ، تو رفتی اما من نشسته ام ارام و بی صدا ، محزون ترسان اندکی از شعرهای گذشته ات را دوباره زمزمه میکنم :

                                                               با توام ،

ای لنگر تسکین ،

ای تکان های دل ،

ای آرامش ساحل ،

با توام ،

ای نور !

ای منشور !

ای تمام طیف های آفتابی ،

ای کبود ارغوانی ،

ای بنفشابی ،

با توام ، ای شور ای دلشوره ی شیرین !

با توام ای شادی غمگین !

با توام ای غم ،

 غم مبهم

ای نمیدانم

هرچه هستی باش

اما کاش ...

نه جز اینم آرزویی نیست :

     هرچه هستی باش ،  اما باش .

ـ قیصر امین پور ـ

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:۳۸ ‎ب.ظ - شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٦ - natanaeel angel

تشکر ، جلسه ی آخر ، دلقک !!...

dalghak!

چند وقتی هست که خیلی دوست دارم ، راجع به استاد های بازیگریم بنویسم و ازشون تشکر بکنم...چون بیشتر وقتا ما ادمها ، بعد از اینکه ، چیزی رو از دست میدیم تازه قدر و ارزشش رو میفهمیم ...همیشه اول و اخر هرچیزی ، در یاد آدم میمونه و برای همینه که چند روزی هست که هر وقت به یاد استادهام می افتم اولین چیزی که یادم میاد حرفهایی ست که ااولین و اخرین جلسه ی بازیگری گفتن....

آخرین درسی که اولین استادم (علی امیر کمالی،که همیشه براش آرزوی سلامتی و موفقیت دارم و خیلی خیلی هم بهش مدیونم ، این بود که هرکس حاضره در مقابل بازیگری و موفقیت در بازیگری چه هزینه ای بپردازه !؟ برای موفقیت در بازیگری حاضره از چه چیزهایی بگذره !؟ از عمرمش از سالهای باقیمونده ی زندگیش !؟ از خانواده ش ؟ از دوستاش ؟ یا از خودش !؟! از انسانیت و شرافت خودش !؟...و این روزها زمانی بود که من این اخرین درس رو به یاد اوردم و ـ ... ـ

اولین جلسه که استاد سر کلاس اومد ، به ما نگاه کرد و گفت از همین حالا که من از در وارد کلاس شدم باید یاد بگیرید!... من متوجه نشدم... اما وقتی که حدود یک سال یا بیشتر گذشت و جلسات اخر کلاس رسید...متوجه شدم ناخواسته ازش چیزهایی یاد گرفتم که خیلی فراتر از درسهای بازیگری بودن!...   

دومین استاد عزیزم ( علی کوچکی ) که همیشه در پشت جمله های ساده ای که میگفت کلی حرف تازه میزد و باعث میشد من ساعت ها  فکر کنم!...اخرین باری که نشسته بودم و داشتم ازش یاد میگرفتم ، اتفاق جالبی افتاد ، اون جلسه آخرین جلسه و یه جورایی روز خداحافظی من بود ،اما کلاس ادامه داشت... اتودی که کاملا جدی بود و اصلا قرار نبود که کمدی یا طنز باشه رو من بدون اینکه بخوام ، کاملا کمدی اجرا کردم ! استاد ، برعکس بچه های کلاس که خوششون اومده بود و بلند میخندیدن واقعا از کمدی بازی کردن من خوشش نیومده بود ...وقتی اتود تموم شد ، همه دست زدن...من به استاد نگاه کردم و اون خیلی جدی بهم گفت : اگه میخواید دلقک بشید باید برید یه جای دیگه !!!...هنوز وقتی بهش فکر میکنم خنده ام میگیره ... بعد هم چند دقیقه ای راجع به اینکه دلقک بودن و خندوندن ادمهای دیگه هم اصلا کار بدی نیست و خیلی با ارزشه صحبت کرد ! و بعد هم گفت : چرا برای هرکسی که گند میزنه دست میزنین !!؟! من با این همه لبخند میزدم ...چون با حرفاش موافق بودم ! و هنوز نمیدنم چرا کمدی بازی کردم !...جلسه ی اخر من فکر کردم که با این بازی، خیلی استادم رو ناراحت کردم :( اما خب با  نمره ی پایان ترم فهمیدم نه اصلا اینطوری نبوده و این فقط مصداق همون ـ چوب استاد گله هرکی نخوره خله ! ـ ست . خدا رو شکر که من خل نبودم !!!...

خیلی دلم برای کلاسهاشون تنگ شده ... ای کاش میتونستم فقط برای یک بار دیگه سر اون کلاسها باشم ... کلاسهایی که در اونها ، بودن و زندگی رو تجربه میکردم .... بودن در یک دنیای دوست داشتنی و رویایی !...نمیدونم استادهای عزیزم، این مطلب رو میخونن یا نه اگر میخونن ازشون خواهش میکنم که من رو با کامنت گذاشتن خوشحال کنن...گاهی وقتا بعضی از ادمها هستن که هرچه قدر ازشون تشکر کنی باز هم کمه ! آقای کوچکی، همسرشون خانم چیترا نادری و آقای کمالی کسانی هستن که من هرچه قدر هم ازشون تشکر کنم کافی نیست ... پشت سختگیری هایی که سر کلاسهای تمرین بیان و حرکت داشتن و گاهی حتی اشک ما رو هم در می اوردن چیزهایی رو یاد میدادن که واقعا با ارزش بود و حالا بیشتر قدرشونو میدونم..

هزار بار ازشون تشکر میکنم...

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:۳٤ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦ - natanaeel angel